باران بیوقفه میبارید، انگار آسمان هم میدانست که امشب چیزی قرار است تمام شود. پنجره را باز کردم و بوی خاک نمخورده تا مغز استخوانم نشست.
او آنجا ایستاده بود، درست همانجا که همیشه میایستاد. اما اینبار چیزی در نگاهش بود که تا آن روز ندیده بودم.
«چرا نرفتی؟» صدایم میلرزید. لبخند زد، همان لبخندی که هزار بار در خواب دیده بودم.
خیابانهای تهران در آن ساعت شب خالی بودند. فقط صدای قدمهای ما بود و نور زرد چراغهای خیابان که روی آسفالت خیس منعکس میشد.
با تبلیغ در داستانو، داستانت را به هزاران خوانندهی تازه معرفی کن.
شروع تبلیغبعضی خداحافظیها حرف نمیخواهند، فقط سکوت میخواهند و یک نگاه طولانی که تا آخر عمر یادت بماند.
کتاب را بست، بلند شد و بدون اینکه برگردد رفت. من ماندم و صفحهای که هرگز تمام نمیشد.
باران بیوقفه میبارید، انگار آسمان هم میدانست که امشب چیزی قرار است تمام شود. پنجره را باز کردم و بوی خاک نمخورده تا مغز استخوانم نشست.
او آنجا ایستاده بود، درست همانجا که همیشه میایستاد. اما اینبار چیزی در نگاهش بود که تا آن روز ندیده بودم.
کامنتهای این فصل
- رمانتیکجون۲ ساعت پیش
این فصل واقعاً منو تکون داد. منتظر بعدیام!
- کتابباز_شبانه۵ ساعت پیش
نویسندهی عزیز، لطفاً زودتر آپدیت کن 🥺
- شهرزادِ_قصهدیروز
دیالوگهای شخصیت اصلی حرف نداره.
- نویسندهی_ماه۲ روز پیش
توصیف اون صحنهی بارونی رو چند بار خوندم.